تبليغاتX
جیغ های سپید
جیغ های سپید

درود

حالا می نویسم که باور کنید

خانه ی همسایه مشخص نیست

کسی معنی لبخند هایم را نمی فهمد

خیالتان جمع

تلفن خانه هم قطع است

.....................................................................................................................................

 

 

نشانه هایم را ترجمه نمی کنم

 تعجب هم، ماه هاست نمی کنم

دندان پنهان پشت لبت

 شاخ هایم را در نمی آورد

بگویم

ما

گذشتیم

 

اگر زنگ بزند از بارش ابر است

مطمئنن دست من نیست ابر را کنار بزند

نور را روایت می کنم

صدایت میکنم

خدایت

می کنم؟

ماهاست نکرده ام

بگذریم؟

(در گذشت لذتی ست که در انتقام نیست)

میگذری فکر برگشتت را بکن!

برگشت

 دور تر از راه های رفته است

 

خیال بود

مثل لولو

 دروغ

مثل تو

گاهی مثل خودم

دو گانگی اجسام را می گویم

دلآشوبه را

ناخون هایت

بوسه هایت

تهی می شوم

تو تنهایی ما می شوی

میبینی؟

 خودم را کم گرفته بودم

آمدی بدزدی

.

در میزنند

دیر شده

تنها،  داراییم را

قسمت کردم

تا دو من مستقل باشم

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت 2:19 PM توسط فریبرز خداخواه |

باز هم تو؟!

 نمی دونم، شاید دلیل خاصی داره که هر چقدر هم من موازی با تو حرکت کردم باز به هم به هم رسیدیم

تو رو از سال های دور می شناسمت، یک حس لذت اندوهگین یک آشنای قدیمی

از دور نگاهم نکن

دست ها یم باز است

بیا

دیگر از تو نمی ترسم

-دنبال چی میگردی ها؟

 

سگم هرچی میگم گوش میکنه خدا این موجوداتو، عجیب با فهم و وفا آفریده ، بچه میخوام چیکار همین جودی خوبه

  - قربونش بشم، جودی بیا!

 

فکر می کنم اگه همه آدما لال بودن چی می شد؟!  همه که نه، یه سری شون هم حرف میزدند

امان از دست ما فقط دوتا گوش میخوایم که فقط گوش کنه

نه  نقدمون کنه نه زیر سوال بردنی، هیچی

 فقط گوش کنه نه بپرسه نه ادامه بده نه ...

ما آدما این هههههمه حرف ناگفته داریم؟!!

گاهی وقتا فکر میکنم آدما دیگه از جودی که بهترن؟ ها؟  داری فکر میکنی؟

این حس انحصار طلبی ما دور تمام علایقمونو سیم خار دار میکشه

هرکی هم بخواد بره میکشیمش

- چرا؟  خب وقتی میشه دوست بود چرا دشمن؟

همه میخندن!

خنده خوبه !

همه از خنده میمیرن

مردن خوبه

همه خوب میشیم

خدا می دونه که شادی فقط می تونه دختر همسایمون باشه

یه حس غریبه، اونم همینجوری عادی

- راستی! کره میدونی چیه؟

 بیا دیگه! من که دستام بازه، شناختمت ،خودتم لوس نکن بپر بغل بابایی

این حس خالق بودنو  دیگه از من نگیر

چه زایشی!!

از کشاله های زمان خون میچکد

- بار چندمشه؟

-بار زیادمشه

خوب هرچی درد بزرگتر، (درد)ش هم بیشتر

بیا بر خلاف طبیعت حرکت کنیم یهو همه چیو زیر سوال ببریم و معنای اختیار و بچشیم

یک ساختار شکنی واقعی

-به مدلشم فکر کردی؟

 -خوب... راحته آدم بخواد خودکشی کنه کسی هم نفهمه، اونایی که  100  بار خودکشی ناموفق کردن دارن باز هم  ادا در میارن

 - بس کنین دیگه

 1000 تا کار میکنی کسی نمی فهمه ، چه طور خودکشی میکنی که هی همه می فهمن؟

- می دونی چرا همه ادا در میارن؟

- چون همه در حال فرارن ، از خودشون میترسن

- چته؟ چرا چشات خونه؟

 -  نمی پرسی چرا دلت خونه؟

- خسته م

- دوست داری  بهت بگم چرا؟ نمیگم

گوشات فاسده ، دنبال  یک گوش با کِره م 

تا انقدر داد بزنم  پردش سوراخ شه

-  بس کن

همونجا واسا، شوخی کردم،

 نیا بغلم!

 بس کن برو! کلافم

می فهمی؟

-تو زنده نیستی ، مردی!

تو و من میشه دو تا تو، یعنی ما دوتا زنده نیستیم؟ مردیم؟!

قلبم مشقی میزنه

تخ تخ تخ

- صدای در میاد!

در و باز نکنم از پنجره میای؟!
باشه اینبار یه جوری میمیرم که دیگه اون دنیا هم زنده نشم

 - آماده ای؟

1

2

بووووووووووووووم

 



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389 و ساعت 2:20 PM توسط فریبرز خداخواه |

نیستم ،کوتاه

و بر می گردم، بــــــــلــــند



گاهی قفس هم بهانه ی خوبی نیست

پرنده ای که به فکر پریدن بود

با قفس پرواز کرد





| *| نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389 و ساعت 10:34 AM توسط فریبرز خداخواه |

 

 

 

مادری دلواپس است

من فرشته را همین حوالی دیده ام

سوت قطار را کشیدند

مواظبم ایستگاه بعدی نباشی

خزیدی

جذب شدم

(طعم شیرین گناه)

ایستگاه بعدی سکوت کردی

چراغ های خسته!

پس  رنگ عوض می کنید؟!

پس نوبت پیاده هاست؟!

پس مانده هایم

حقیقتی ست

که با چشیدنش

مبدل به واقعیتی دیگر می شود

 

درد زایش فرشته

طعم گس پدر

 

چگونه می شود

خدای جاری همین دقایقِ میتپم را

اندازه گرفت؟

و  پشت به او

دنبال راه ِ گریزی بود؟

فانوس های نیم سوخته!

صحبتِ ( ما )یست

که می سوزد

برای  تجزیه شدن

بیمارستانی که در جراحت روحت

سوزن بدست گرفت

قطره اشکی ست

بعد دیدن برادر ارشد

فرقی نمی کند زمان

ستایش زاده ای دیگر

انقلابی شد

تا ایمان بیاوریم

(آغاز  فصلی مثلن سرد)

و ساعتی که هرچند بار نواخت

کسی بیدار نشد

آهای فرشته!

میدانستی چیز خوبی نیست آدم

باید برای بقا

در خود سوزی پروانه و

خود کشی فرشته ها

اسید پاشی کنم

زیر پایم را خالی کن!

جوانه ای سبز

برای خوابی عمیق

به زمستان می رود

تا دست های جوانِ مان

مظلومیتمان را پنهان  کند

 

رانده شدی

تنها شدم

 به اندازه ی او

خسته

از خلق فرشته ای دیگر

باید بال هایت  را  می چیدم

باید قفسی می ساختم

 

 

 

شهریور89

فریبرز خداخواه



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 و ساعت 1:0 PM توسط فریبرز خداخواه |

تمام کوچه ها بن بست است

 

 

جنگی ست درون خیابان

پلاکش فرقی نمی کند

شارژ می کنی تفنگت را، 

پشت خط، 

شلیک میکنی

 (تیر خلاص)

زخمی به پشت

پوکه های خالی ،

سیگار نمی کشی

پر میشود و خالی میکند

سنگینی پشتت را

(تیر خلاص)


تصویری قرمز

مرز خیابان را سفید میکند


هر ماشینی که قشنگ تر است

احتمال تر کیدنش زیاد تر

تمام خیابان میدود

من میدوم

درخت ها هم

قرمز می شوم،


خیالت همچنان ایستاده است

دستهایی که دور از تو است

بهتر که دستبند بخورد


چشم هایت را میبندی

و با احتیاط خط عابر

از تو عبور میکند

 نگاه میکنم

پیاده ها جلو یم استاده اند

نگاه میکنم

پیاده ها پشتم ایستاده اند

به دست هایت خیره میشوم

دست هایی که بلندم میکند

و گاهی زمین گیرم

از همان جا ریسمانی بباف به دور گردنم

و بالایم بکش، بکش بکش،

سرفه می کنی

پوکه ای خالی می شود

و زخمی همچنان راه میروی

جنگی ست درون خیابان

پلاکت را پیدا میکنی

درون سنگر خود

پناه میگیرد

مرده ای با مغز و دلی زخمی








 

تمام کوچه ها بن بست بود

 

 

قطعاً پیامبر کوچک* خانه

من نبودم

همانطوری که پدر

 خدا نبود

خدا نبود!؟

گاهی فقط نشانه ای

گناهی

کعبه طرفش را مشخص می کرد

و هرجا که مرزی مشخص است

جنگ آغاز می شود


خانه پناگاهی فرضی بود

که به جنگ فکر کنی

استخوان های ما زیر آوار داخلی

گیر کرده است

و کسی درون جمعه های زمان

 

بت ها ی گلی را من شکستم

گل ها را درون با غ کاشتم

و از خدای خودم برایتان

شعر خواندم

قطعا پیامبر کوچک خانه

من نبودم

 غصه خوردم برای مومنان،

 گریه کردم برای بشر،

پیامبر کوچک

زندانی بود

انقدر بزرگ

که بال هایش از سلول بیرون میزد


هر پرده واسطه ایست

بین چشم

و حس درد

که آرام کنار میروی

سناریویی همیشگی


همانگونه که آرام بزرگ می شوی

ایمانت کوچک می شود

و خدا از حاشیه ی شهر

 به روستا ها می رود

کسی سیبی را گاز میزند

حقت را می خورد

و حق با تو نیست

در حالی که

تو با حقی

پس قطعاً پیامبر کوچک خانه

من نبودم... 




 * پیامبر کوچک اسم مجموعه ی شعری ست از آقای علیرضا پنجه ای



                                                                                        فریبرز خداخواه 

                                                                                                                   تیر 89



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 و ساعت 10:57 AM توسط فریبرز خداخواه |

 

الو!

دییییییییییییید

نمی/ دید /هم فرقی نمی کرد

ضربانِ زمان

تیک، تیک، تیک

هر چه می گویی درست است

تاک، تاک، تاک

مستی خوشه ی لب های تو ست

چیدم

به فاصله ی یک کام

نزدیکترم کن!

نخ می دهم

بازی بده!

به انگشت های تو وصلم

به لحظه

.

.

.

ابرم!

قطره قطره

روی تو

سُر می خورد جهان

توی جیب هایم

ولخرج باش!

نصفه دوستم داری؟

به نیمه ی پرت فکر می کنم

فکر!

تیک، تیک، تیک

به مستی

تاک، تاک، تاک

وقتِ بیداری ست

ساعت قدیمی!

عمر بیشتر از باطریِ توست

عشق

بیشتر از دوست داشتنت

دید، دید، دید

به اندازه وقت نیست

روزی تمامِ بوق ها ممتد می شود

دییییییییییییید .



| *| نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:10 AM توسط فریبرز خداخواه |

اگر به هم برسیم

دنیا کوچک می شود و

خدا دیگر بهانه ای ندارد

امتحانمان کند

چون به موقع می خوابیم،

به موقع غذا می خوریم و

به موقع...

دیگر نگران مخابرات هم نمی شویم

مضمون شعر هایم را میبینم

می خورد، می خوابد، می خندد

اگر به هم برسیم

دستت را سفت میگیرم

جلوی پدرت

تا تمام همسایه ها

به ما شک کنند

 

گرچه ما بار ها به هم رسیده ایم

بی آنکه کسی جلوی پدرت

آیه ای بخواند و

تا کاشان بروی دنبال گلاب

 اما نه!

لعنت به تمام دفاتر اسناد رسمی

چون پدرت ،

مرا به رسمیت نمی شناسد

 

 



| *| نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 8:0 PM توسط فریبرز خداخواه |

 

من محصول دیمی  ِ تو ام

هرچقدر به پایم

بیشتر گریه کنی

بیشتر به پایت میسوزم.



| *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 3:1 PM توسط فریبرز خداخواه |

 

 

 

گوشه ای از

چشمِ تو ست،

آسمانِ آفتابی،

و باران چشمِ من،

وقتی فاصله ی،

آفتاب تا زمین را

حس می کنم.



| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 9:6 PM توسط فریبرز خداخواه |

تمام شعرهایم را

پاک می کنم،

 Caps lock را روشن،

تا بزرگ ، بزرگ

بنویسم که دوستت...



| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 9:4 PM توسط فریبرز خداخواه |

 

 


fariborzkhodakhah

فریبرز خداخواه

fariborzkhodakhah

http://fariborzkhodakhah.blogfa.com

جیغ های سپید

جیغ های سپید

جیغ های سپید

درد و دل های من شعر

جیغ های سپید